تاريخ : جمعه 14 تير 1392 | 16:50 | نویسنده : ستیا گلی

 یک ساله شدم... 

 

  

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 14 تير 1392 | 16:38 | نویسنده : ستیا گلی

بالاخره من برگشتم...

آخ آخ ببخشید... سلام...

لطفا به حساب بی ادبیم نذارید... اونقدر تو این مدت ذهنم مشغول وبلاگم بود که نگو... هی میگفتم آخه مادر من یه دستی بجنبون این وبلاگ منو بروز کن... میگفت بچه جان مگه تو برام وقتی باقی میذاری؟ البته شما باور نکنین... تا دلتون بخواد وقت آزاد داره اینا همش بهانه ست... آخه این انصافه؟ آخرین باری که اینجا بروز شده من هنوز راه نمیرفتم اما الان دیگه کم کم دارم به عضویت تیم نی نی های صخره نورد در میام... یعنی دیگه خودتون ببینید که چه تحولاتی در این مدت داشتم...

من شرمنده روی ماه همه شما طرفداران عزیزم هستم و دست همه کسایی رو که مامانمو دعوا کردن و باعث شدن تکونی به خودش بده میبوسم... نمیدونم درک میکنین یا نه... اما بی سوادی بد دردیه به خدا... این که آدم مدام آویزون یکی باشه که به جاش بنویسه...فکر کنم کم کم باید برم تو کار سواد و این حرفا...

خب بسه دیگه... یه بچه خوب که همش غر نمیزنه... حالا یه خبر خوب دارم... مامان جونم داره یه پست مفصل از فعالیت های من در یک سال گذشته مینویسه... اینجوری یک کم دستتون میاد که من چه پیشرفت هایی داشتم و الان کجای کارم...

قول میدم خیلی زود با پست جدید برگردم...





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 16 آذر 1390 | 12:25 | نویسنده : ستیا گلی

با سلام خدمت خوانندگان عزیزم...

از اونجایی که من بسیار اهل رقابت و این جور حرفا هستم تصمیم گرفتم تو مسابقه نی نی و محرم شرکت کنم...

عکسی که مشاهده میکنین دیروز گرفتم... رفتم تو بغل عمو اسب سوار مهربون... خیلی هم نی نی شجاعی بودم ... با وجود این که شمر شنل قرمزی کنارم بود اصلا نترسیدم... کلی هم پیتیکو پیتیکو کردم... اما وقتی پیاده شدم مامانم منو بو کرد و گفت وای بچه م بوی اسب گرفته... فکر کنم آقا اسبه حمام نکرده بود...ببینین چقدر برای مسابقه مایه گذاشتم... دیگه خود دانین...

 

ستیا گلی و محرم

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 30 آبان 1390 | 13:25 | نویسنده : ستیا گلی

1-2-3 .... 1-2-3.... صدا خوبه؟ اون ته سالن صدا خوبه؟  حالا دسسسسسسسست دسسسسسسسسست... صدای دستا نمیاد ...

آهاااااااااااااااااااااااااان....

.

 

سلام به خوانندگان عزیزم... گفتم برای این که بابت این تاخیر خیلی زیاد ازم نرنجید یه اجرای زنده ابتدای این پست داشته باشم... اینو گفتم که فکر نکنین تو این مدت رفتم مطرب شدم... نه برای تفریح و تفنن یه وقتایی میزنم و میخونم...

والله تو این مدتی که خبری ازم نبود رفتم و کلی رو مهارتام کار کردم ... دیگه اون نی نی تنبلی نیستم که همش دراز کشیده بودم و بزرگترین هنرم غلت زدن بود... باید بگم من دیگه الان به راحتی میشینم...چهار دست و پا کل خونه رو زیر پا میذارم و هر از گاهی یه جایی رو تکیه گاه میکنم و می ایستم... حالا دیدین این مدت وقت تلف نمیکردم؟ بله من کلی برنامه دارم و برای برنامه هام خیلی اهمیت قائلم... تازه یه چیزی بگم که کیف کنین ... من دیگه غذای آدمیزاد میخورم...

خب حالا بذارید مراحل پیشرفتم رو به صورت مصور براتون بذارم... سعی میکنم کل اتفاقات این مدت رو به صورت خلاصه براتون بگم...

دقیقا 5 ماهم بود که خانم دکتر به مامانم گفت برام غذای کمکی شروع کنه...من که سر در نمیاوردم چی میگن... یه روز دیدم مامانم با یه کاسه که توش یه چیز سفیده و یه قاشق اومده پیشم... از اون چیز سفیدا ریخت تو قاشق و گرفت جلوی دهنم.. منم که کلا دوست دارم چیزای جدید بره تو دهنم ... دهنمو باز کردم و برای اولین بار فرنی خوردم...

.

اینجا هم برای اولین بار سرلاک خوردم....

.

بعدش دیگه کم کم پیشرفت کردم و سوپ و میوه شروع کردم...

دومین پیشرفت من نشستن بود... اوایلش آفتابه لگن هفت دست بودم... کلی بالش مالش دور و برم میذاشتن تا من ولو نشم...

.

.

 اما کم کم ماهر شدم...

.

بعد از این که از نشستنم مطمئن شدم رفتم تو کار چهار دست و پا... اوایل با کله راه میرفتم 

.

بعد دیدم همه بهم میخندن... منم فهمیدم این راهش نیست و با پشتکار زیاد درستشو یاد گرفتم

.

یه مدت مامانم دلش خوش بود و فکر میکرد اینجوری میتونه جلوی منو بگیره تا به همه جا سرک نکشم ...

.

اما بعدش که دید من از روی این پشتیا رد میشم بی خیال شد... الان دیگه هر جایی میرم...

.

.

چند تا چیز هست که من عاشقشونم و تا یکی ازم غافل میشه میرم سرشون... دمپایی های مامانم و بابا بزرگم، کنترل تلوزیون و ...، سی دی ها ، سیم ها و ریشه های فرش... خلاصه مامان و بابام یه هفت هشتایی چشم اضافه نیاز دارن تا مراقب من باشن...

از ایستادنم هنوز عکسی در دست نیست چون هر وقت خواستم وایسم مامانم اینا باید مراقبم میبودن که چپه نشم...

این بود یه گزارشی از پیشرفتام... حالا میخوام یه سری عکسای پراکنده بذارم و در موردشون توضیح بدم...

اینجا با ذوق دارم لباسایی رو که مامانیم برام خریده بررسی میکنم... بارها گفتم که من رو ظاهرم خیلی حساسم...

.

اینجا رفتم پاساژ گلستان....

.

اینجا خونه خاله نازیه و اینم دوستم بکتاشه...

.

اینجا مامنی و باباییم دارن آبلیموهایی رو که آقای آبلیمو گیر برامون آب گرفته صاف میکنن...

 .

اینجا رامتین جونمه که اومده دیدنم برام کادو آورده...

.

اینجا هم که دارم تاب تاب عباسی میکنم

.

اینجا برای اولین بار سوار ماشین مامانیم شدم و از اونجایی که خیلی پابند به قانون هستم کمربندمو سفت بستم...

.

در پایان از مامانم تشکر میکنم چون مرد و زنده شد تا با حضور من این پست رو نوشت چون یا من کارای خطرناک میکردم یا ماوس و لپتاپ رو میخواستم بگیرم  این تیکه آخرم خودم براتون نوشتم

تئتااداداالذللاا

راستی اونقدر مامان حواسش به من و به نوشتن بود که کتریمون سوخت...بعد هی به این مامان بیچاره من بگید چرا دیر به دیر مینویسی...

.

 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 6 شهريور 1390 | 18:15 | نویسنده : ستیا گلی

 

خب این دفعه خاطره مو با ترانه ای قدیمی و پیرمرد پسند شروع میکنم:

میخوام برم دریا کنار... دریا کنار هنوز قشنگه....

بله درست حدس زدید این دفعه اینجانب که ستیا گلی باشم یه سفر رفتم به شمال کشور.... رفتم ببینم این دریا دریا که میگن چه شکلیه؟ میتونم بغلش کنم؟ میتونم تو دهنم بذارمش؟ خلاصه برای پاسخ به سؤالات بیشماری که تو ذهنم بود شال و کلاه کردم به سمت ایزد شهر... ایزدشهر جایی هستش بین نور محمود آباد... میبینین که من با تمام بی سوادیم اطلاعات خوبی در زمینه  جغرافیا دارم... خلاصه با کل فک و فامیل حرکت کردیم... در اینجا باید بگم که جای خاله نازی و دایی بابک در این سفر خیلی خالی بود...

.

 .

 .

البته من دقیقا نمیدونم منظور باباییم از عکس آخر چی بوده... رابطه بین خر با سطل بازیافت چیه؟ چه میدونم والله....

تو راه هم یه جا وایستادیم تا من تمیز و مرتب بشم و همه به این بهانه کلی خوراکی خوردن...

به محض این که رسیدیم به ویلای مورد نظر باباییم تشک بادی منو باد کرد و من به همراه رامتین پریدیم توش...

.

 اولین دیدارم رو با دریا هرگز فراموش نمیکنم... اصلا تو اون مایه هایی که من فکر میکردم نبود... در اولین دیدار خیلی ازش خوشم اومد ...

.

.

بعد با کمک بابایی شروع کردم به بررسی های بیشتر... از گوش ماهی ها خیلی خوشم اومد... از اون مدلای ستیا پسند بودن چون میشد قشنگ بذاریشون تو دهنت و یه حالی به این لثه ها و خارششون بدی... ولی بابایی اجازه نداد...

.

بعدش که دیدم اوضاع خوبه و دریا جای خوبیه رفتم مایو پوشیدم تا بزنم به آب... باباییم هم برام اینجا رو درست کرد...

.

اما یه لحظه که برای بررسی اومدم بیرون

.

یه آدم فرصت طلب اومد و تشک بادی منو برداشت و ....

.

البته چون من هنوز به تکنیک های فتوشاپ وارد نیستم بلد نبودم  صورتشو شطرنجی کنم واسه همین صورتشو خط خطی کردم... فکر نکنم معلوم باشه که اون آدم مامانمه... معلومه؟

منم از این بابت خیلی لجم گرفت... البته خیلی خودمو کنترل کردم و اصلا شلوغ بازی در نیاوردم!!!!!!!!!!!

.

 یه روز صبح هم رفتیم به سمت روستای لاویج...

.

.

.

  آخه میدونین این چشمه های آب گرم خواص زیادی دارن:

.

ولی نمیدونم این مامان بابای من چرا اصلا به خواسته های من توجه نمیکنن... بلیطم رو بابایی گرفت و رفت تو و من مجبور شدم پیش مامانیم بمونم... منم تو این فاصله رفتم برای خاله نازیم سوغاتی خریدم

.

سفر خیلی خوبی بود چون اطرافم خیلی شلوغ بود و کلا کسی نمیذاشت من لحظه ای رو زمین بمونم و همش از این بغل به اون بغل میرفتم.... اما چشمتون روز بد نبینه ...وقتی برگشتیم خونه خونمون شده بود صحرای کربلا.... من حوصله م سر رفته بود و گریه میکردم و مامان و بابام نمیتونستن جای همه اون آدما رو برام پر کنن... اونقدر غر زدم که باباییم منو گذاشت تو تابم و من دیگه خودم  نفهمیدم کی خوابم برد....

.

ما روز شنبه از شمال برگشتیم و روز سه شنبه یعنی دو روز بعد به سمت اصفهان حرکت کردیم... مارکوپولو شدیم رفت به خدا...

این بار تو اصفهان دو تا از دوستای خیلی خوبم رودیدم.... خاله فرناز، من و مامانم و پویان کوچولو و خاله ترانه رو دعوت کرد خونه شون... کلی از دیدن دوستام و خاله هام ذوق زده شدم...

آنیتا و پویان خیلی خوب از من استقبال کردن... مثلا تو این عکس پویان رو میبینین که سعی میکنه منو با ملافه بکشه سمت خودش...آخه بر خلاف آنیتا که خیلی زبله و یاد گرفته سینه خیز بره من و پویان هنوز از این هنرا نداریم...

 .

یه مدت هم آنیتا خواب بود و من و پویان با هم مذاکراتی داشتیم...

 .

وقتی هم که آنیتا بیدار شد من و آنیتا با هم وارد شور شدیم...

.

دم آخر هم یه عکس سه تایی با هم گرفتیم...

.

ولی فکر کنم آخرش آنیتا مخ پویان رو زد ... چون دست همو گرفتن... البته من از اون دخترایی نیستم که این مسائل برام مهم باشه و تقی به توقی بخوره شکست عشقی بخورم.... نه بابا عشق کیلویی چند؟

یه روزم عمه لیلا زنگ زد یه آرایشگاه واقعی برام وقت گرفت... وقتی میگم آرایشگاه واقعی یعنی از اونایی که مامانا میرناااااا..

.

بعد آرایشگاه هم حسابی ترگل ورگل کردم چون میخواستیم بریم خونه عمو علی

.

.

.

تو راه برگشت به تهران من طبق معمول اعصاب نداشتم و ترجیح دادم خودمو با شصت پام مشغول کنم... جهت اطلاع بگم که پام همیشه تمیزه ....

.

راستی من از اصفهان برای خودم یه سوغاتی آوردم... معرفی میکنم :" خروسی"

 

.

یعنی شماها نمیدونین من چقدر این خروسی رو دوست دارم... اگر گفتین چرااااااا؟ خوب دقت کنین....

اگر خوب دقت کنین میبینین که این خروسی یه نوک خیلی خوشگل داره که جهت خاروندن لثه های من بسیار مناسبه...

.

.

راستی به عکسی که مربوط به 2 ماهگی منه و تازه به دستم رسیده توجه کنین... این عکس توسط دایی بابک از من گرفته شده... در ضمن اسپانسر هم جهت تبلیغ پشت لباسم میپذیرم...در این رابطه با مدیر برنامه هام دایی بابک هماهنگ کنین...

.





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 16 مرداد 1390 | 17:18 | نویسنده : ستیا گلی

 

 

تذکر: خواندن قسمت اول این پست به افراد زیر یک سال توصیه نمیشود.

 

 صبح روز دوشنبه مصادف با چهارماهه شدن دیدم مامان و بابام شال و کلاه کردن که بریم جایی... یه لباس خوشگل هم تن  من کردن... من که فکر میکردم داریم میریم گردش کلی ذوق زده بودم و میخندیدم... بعدش سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم... تو راه باباییم دم در داروخانه نگه داشت و بعدش دیدم مامانم میخواد بهم یه قطره ای بده بخورم... فکر کردم به به برام خریدن... اما خیلی تلخ بود... واااااااااااااااااااای... اونجا بود که شصتم خبردار شد که امروز اینا برای من نقشه ای دارن... بعد از دور دور کردن تو خیابونا بالاخره مامانم اینا جایی رو که قرار بود اونجا منو اوف کنن پیدا کردن... من خندان رفتم تو اتاق... و رو یه تخت دراز کشیدم... یه خانم سفیدپوش اومد بالا سرم... منم بهش خندیدم اونم چند تا قطره بدمزه ریخت تو دهن من... اه اه اه... میگن نباید تو روی این خانما خندیدااااااااا... به مامان و بابام نگاه کردم...یعنی بسه دیگه منو از اینجا ببرید... اما گویا این قصه سر دراز داشت... یه خانم سفیدپوش دیگه اومد... من دیگه تو روش نخندیدم... اونم فکر کنم  لجش گرفت و یه سوزن گنده فرو کرد تو پای من.... دز اینجاست که شاعر میگه:

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق                تا بگویم شرح درد این چلاق

یعنی به معنای واقعی چلاق شدم... منم جیغی زدم که بیا و ببین... مامانم منو زود بغل کرد و نازی نازی کرد... منم آروم شدم ... بعدش رفتیم  خونه مادربزرگم... تا شب اوضاع خیلی خوب بود... نصفه هاش شب احساس کردم که خیلی گرممه... مامانمو بیدار کردم... اونم بهم شیر داد  بعدش باباییمو بیدار کرد و بهش گفت که ستیا گلی تب کرده... خلاصه داستان نصفه شب ما شروع شد... اول منو لخت کردن ... بعد یه تشت آوردن و هی دستمال خیس کردن و گذاشتن رو تن من... منم خداااااییش کیف میکردم... آخه من یه نی نی گرمایی هستم که اصلا تحمل گرما رو ندارم... و چون اصلا میلی به شیر نداشتم با یه شیشه بهم آب میدادن بخورم... و چون کلا پوشک موشک رو هم درآورده بودن من چند بار رو زیر اندازم جیش کردم... یه بارشم رو پای مامانم جیش کردم...حالا من موندم بابایی من نصفه شبی چه حالی داشته که از من عکس هم گرفته...

.

 .

 

.

 از اون باحال تر مادربزرگم بود که 3 صبح چایی هم دم کرد و همشون نشستن خوردن... بعدش دیدم مامانم برقو خاموش کرد و منو گذاشت که بخوابم... فهمیدم که تبم اومده پایین... خیالم هم راحت بود چون  هرازگاهی حس میکردم که مامانم دستشو میذاره رو سرم و مراقب تب کردنم هست...به این ترتیب من به جنگ میکروبا رفتم و در این مبارزه با کمک پدر و مادرم پیروز شدم.... صبح که شد من سرحال بودم و میخندیدم اما مامان و بابام رو باید با جارو خاک انداز از کف زمین جمع میکردی...

خب قسمت تلخ خاطراتم تموم شد... حالا بذارید قسمتای شیرینشم براتون بگم... این ماجرا برمیگرده به هفته پیش که باغ بابا بزرگم بودیم... اونجا من با بعضی میوه ها آشنا شدم...

.

 

.

 گویا اون هفته فصل آلو چینی بود ... هر کسی که تو باغ بابا بزرگم بود داشت در امر خطیر آلوچینی کمک میکرد...

آخرش هم یه مقدار از آلوها لواشک شدن یه مقدارشون هم رب شدن... منم خیلی کمک کردم و همه گفتن اگر کمک های من نبود کار پیش نمیرفت...قرار شد از لواشکا برام نگه دارن تا سال دیگه که مجوز گرفتم بخورمشون...

.

 

دقیقا همون روز تو باغ بود که من کشف جالبی کردم... شماها میدونستین؟ من پا دارم... اونم دو تا... وقتی اینو فهمیدم مدام میگرفتمشون تو  دستام و با تعجب نگاه میکردم...  عین بابا اتی مدام میگفتم: مستشار تووووووووویی؟  و یه کشف جالب دیگه م این بود که از این به بعد میتونم علاوه بر دستام پاهام روهم بکنم تو دهنم...

.

 

.

 

پیشرفت دیگه من غلت زدنم بود... درست دو روز قبل از این که 4 ماهم تموم بشه شب که خونه عمو  مهدی دعوت بودیم برای اولین بار غلت زدم... البته قبلا هم غلت میزدم اما دستم زیرم گیر میکرد... ولی بالاخره این دست همایونی رو درآوردم... بعدش عمو مهدی و خاله نازنین و مامان و بابام اونقدر برام دست زدن و هورا کشیدن که من ترسیدم و زدم زیر گریه...

والله به خدا اصصصصصصصلا جنبه پیشرفت آدمو ندارن... اینم عکس اولین غلت زدنم:

.

 آخر هفته پیش هم دوباره جول و پلاسمون رو برداشتیم رفتیم باغ بابابزرگم... خب چیه؟ وقتی جامعه تفریحات سالم برای نی نی ها نداره باید تفریحای تکراری داشته باشن دیگه....

خلاصه روی نرده های ایوون نشسته بودم که دیدم باباییم با یه چیزی شبیه خارپشت داره میاد به سمتم...

 .

 

.

 خوب که دقت کردم دیدم این کیک تولدمه... از بس که مامانیم شیرینی جات رو ممنوع کرده به جای کیک تولد هم بهم سیب ترش دادن... ولی من از کیکم خوشم اومد و زود شمعا رو فوت کردم تا چهار ماهه شدنم رو جشن بگیرم...

.

 

خبر دیگه این که یه دوست جدید پیدا کردم... تو باغ رو بوته شوید باهاش آشنا شدم... ببینید تو عکس دارم باهاش سلام و احوالپرسی میکنم...

.

 

دیدینش؟ اینم یه عکس تکی از دوستم...

 

.

اینم چند تا عکس از مهارتای جدیدم...

.

 

.

 

.

 

خب من این هفته دارم میرم شمال... منتظرم بمونید که بیام و خاطرات سفرم رو بگم...

راستی از این که دارم میرم سفر خیلی خوشحالم

 .

 





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 3 مرداد 1390 | 21:51 | نویسنده : ستیا گلی

سلام سلام... من اومدم... یعنی من اونقدر از قولی که به شماها دادم پشیمونم که نگوووو....چه قولی؟ این که زود به زود وبلاگم بروز بشه دیگه.... آخه وقتی آدم سواد نداره و کارش گیر مامانشه که نباید به مردم قول بده...والله به خداااااااااا.... البته این مامانی منم خیلی تقصیر نداره... خب وقتش خیلی کمه...الانم به من گفت اگر میخوای وبلاگت آپ بشه با باباییت برو پارک تا من بتونم حواسمو جمع کنم...

حالا بگذریم... بالاخره که اومدم... تو این مدت که نبودم پیشرفت های زیادی کردم...اول از همه این که همش نیشم تا بناگوش بازه و دارم به این و اون میخندم... یعنی تا جایی که این دهنم باز میشه بازش میکنم تا به دیگران خنده تحویل بدم... نمونه ش اینجا که مامانم لباس هندونه ای تنم کرده بود و من خیلی خوشحال بودم.

.

پیشرفت دیگه ای که حاصل شده اینه که هر چیزی دم دستمه میخوام بکنم تو دهنم... این انگشتای من پوست انداختن از بس که تو دهنم خیسوندمشون... خب چی کار کنم؟ وقتی آبنبات و آلبالو خشکه و لواشک رو برای آدم ممنوع می کنن آدم از این مدل اعتیادا پیدا میکنه دیگه...

.

.

.

.

دیگه این که تازگیا شدیدا تمایل دارم که غلت بزنم.... وای اینم شد کار آخه؟ تا نصفه غلت میزنم بعد این دستم گیر میکنه زیرم و قاطی میکنم که الان باید چی کار کنم و چه جوری باید خودمو نجات بدم...اونوقته که  شروع میکنم به گریه و درخواست کمک و مامانم یا بابام میان این دست همایونی رو از زیر بدن همایونی در میارن و من حسابی حال میکنم... دمر میشم و شروع میکنم به سرک کشیدن...

.

خلاصه این که پیشرفتم بدک نیست... چند روز پیش که برای چک آپ ماهیانه رفته بودم دکتر همچین این گوشی خانم دکتر رو که از گردنش آویزون بود چنگ زدم که نگو... اصلا هم ولش نمیکردم... خانم دکتر هم به مامان و بابام گفت این خیلی شیطونه ها.... حالا نمیدونم مامانی و بابایی از این بابت خوشحال شدن یا ناراحت...

دیگه این که من یه سفر دیگه به اصفهان داشتم... این دفعه خیلی بیشتر از دفعه قبل بهم خوش گذشت... چون دیگه از واکسن و این حرفا خبری نبود... و از طرف دیگه توانمندی های خودم هم حسابی زیاد شده بود و بیشتر میتونستم تفریح کنم...

تو این سفر برای باباییم تولد گرفتن... منم تا دیدم که کیک باباییم بنفشه زود رفتم و لباسمو باهاش ست کردم... آخه میدونین من خیلی رو این مسائل حساسم و اصلا از این که شنبه یکشنبه بگردم خوشم نمیاد...

.

این عکسم که آقا رامتین افتخار دادن و با من گرفتن....البته اون دستی که از غیب اومده و منو تو عکس نگه داشته دست باباییمه  نه رامتین....

.

اینم بگم که من و رامتین تو این سفر روابطمون بسیار بسیار حسنه بود

.

.

اتفاق دیگه ای که افتاد این بود که یه حمام به یاد ماندنی رفتم که افراد زیر در اون حضور داشتن:

مامانم- بابام-عمه لیلا- عمو شهرام و رامتین.... یعنی نمیدونم حمام بود یا سینمای سه بعدی که اینجوری ازدحام شده بود... فکر کنم اگر حمام جا داشت پدر جان و مامان جون و عمو میلاد و مامان بزرگ و بابا بزگم هم به جمع ما میپیوستن...

.

.

.

دو روز هم رفتیم خونه ننه جان (مادربزرگ باباییم)... باباییم از انباری خونه ننه جان یه قپون پیدا کرد و اصرار اصرار که باید منو باهاش وزن کنه... خلاصه اینجوری شد که بنده رفتم تو قپون...

.

 

.

بعدشم با عمه لیلا و عمو شهرام و رامتین یه دست گل کوچیک زدیم...

.

شبم که شد من رفتم تو کمد رختخوابا قایم شدم که نیان سراغم که منو بخوابونن...

.

این عکس هندی رو هم باباییم ازم گرفته:

.

بعدش از اصفهان برگشتیم و آخر هفته رفتیم باغ بابا بزرگم... جاتون خالی باغ پر شده از گل و میوه... منم تو میوه چینی سهیم بودم....

.

.

الانم خیلی خوابم گرفته و میخوام برای خودم ولو بشم جلوی کولر و کیف کنم... حالا نرین بگین مامان من شلخته است هااااا ... نخیر روبالشی و رو تشکیمو کنده بشوره... گفتم که گفته باشم...

.

 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 22 خرداد 1390 | 19:18 | نویسنده : ستیا گلی

 

سلام سلام... من بالاخره اومدم... میدونم که خیلی بدقولی شد اما خب کاره دیگه... یه دفعه یه سفر مهم برای آدم پیش میاد و باید بری.. خب بذار ببینم همه جا امن و امانه؟؟؟؟

..

بله مثل این که تو نبود من آب از آب تکون نخورده.. خب خدا رو شکر... جونم براتون بگه که یه سفر علمی تفریحی به مقصد اصفهان برای من پیش اومد... آدمای زیادی اونجا منتظر من بودن که دلم برای همشون اندازه یه نخود شده بود...خلاصه وقتی برنامه سفر قطعی شد شروع کردم به تدارک مقدمات سفر... اول از همه یه چمدون مخصوص خودم نیاز داشتم تا وسایلم تو چمدون مامان و بابام گم و گور نشه ... آخه من رو وسایلم خیلی حساسم و نمیخوام مثلا گلسرم لای جورابای بابام پیدا بشه... خلاصه اینجوری شد که چند روز قبل از سفر با مامان و بابام رفتیم خیابون منوچهری دنبال چمدون... هی این خیابون رو رفتیم بالا اومدیم پایین.. این مامان و بابای منم آآآآااااخر بی کلاسی... یه نون بربری گرفته بودن دستشون و حالا نخور پس کی بخور... آخرش یه چمدون خیلی خوشگل رو پسندیدم...

.

.

.

کار دیگه ای که داشتم این بود که موهامو مرتب کنم که مادر بزرگم این کار رو برام کرد..

.

خلاصه بالاخره حرکت کردیم به سمت اصفهان... تو راه تا مجتمع مهتاب داشتم چراغای جاده رو نگاه میکردم... آخه برای دوری از گرمای هوا شب راه افتادیم... از رستوران مهتاب هم تا خونه بابابزرگم لالا کردم در حد بنز... واااااااای اگر بدونین چقدر تو اصفهان من تحویل گرفته شدم... کلی کیف کردم... اما چشمتون روز بد نبینه...فردای شبی که رسیدیم یعنی 10 خرداد منو بردن برای واکسن دو ماهگی... هر دو تا رونم رو آقای عمو تزریقاتی مورد عنایت قرار داد و من چیغی کشیدم که بیا و ببین... اما تا رفتم بغل مامانم یادم رفت و آروم شدم... باباییم هم برای این که منو تشویق کرده باشه برام یه بسته چیپس خرید... هرچند مامانم و عموم دخلشو آوردن...

.

بعدشم مدام کمپرس یخ میشدم...

.

یه شب هم که همگی خونه عمه جونم دعوت شده بودیم من جشن دو ماهه شدنم رو گرفتم...

.

اینا هم یه سری عکسای قرتی پرتی که خونه بابابزرگم گرفتم

.

.

یه روز هم رفتیم فروشگاه هایپربال... تو این عکس اون ماهی های بیچاره رو میبینین؟ من  خیلی خوشحالم که فقط شیر مامانمو میخورم و مجبور نیستم ماهی بخورم... آخه خیلی بیچاره ها گناه داشتن..
.

بعد از این که یه مقدار سرحال شدم همگی حرکت کردیم به سمت فرخ شهر تا ننه جان (مادربزرگ باباییم) منو ببینه...ننه جان کلی قربون صدقه من رفت و من حسابی کیفور شدم...

.

یه روزم رفتیم چادگان... اونجا هوا خیلی خوب بود... والبته چند بار نزدیک بود باد منو ببره.

.

ما حدود یه هفته اصفهان بودیم و من خیلی خیلی بهم خوش گذشت... از همینجا برای مامان جون، پدر جان، عمو میلاد، عمه لیلا و عمو شهرام بوس میفرستم و یه بوس مخصوص برای رامتین پسر عمه خود خودم... و این گیلاسی رو که دارم میچینم تقدیم میکنم به عمو مهدی و خاله نازی...

.

 





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 12 خرداد 1390 | 12:49 | نویسنده : ستیا گلی

سلاااااااااااااااااام...

بابا جانم این مامان من تنبل نشده... ما الان مسافرتیم... از مسافرت که اومدیم یه خروار عکس و خاطره دارم...





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 1 خرداد 1390 | 14:26 | نویسنده : ستیا گلی

سلام سلام... وای وای وای این روزا چقدر هوا گرمه... مردیم به خدا... من که لباسام حسابی تابستونی شدن...

پریشب از گرما نمیتونستم بخوابم... این مامان و بابای بدبختم هم نمیدونستن که من چمه... خلاصه تا 3 صبح یک کم بابام منو راه میبرد یک کم بغل مامانم میرفتم... تا این که منو آوردن خوابوندن تو مهمون خونه و دیگه حسابی خوابیدم... صبحشم عین نیمرو سوخته که میچسبه ته تابه، پدر و مادرم چسبیده بودن کف زمین... بعدش با هزار زحمت بیدار شدن و منو آماده کردن و به سمت باغ بابابزرگم تو دماوند حرکت کردیم... منم تو راه راحت خوابیدم و جیک نزدم... بعدش که رسیدیم دیدم مامان و بابام دارن یه حرفایی میزنن منم منتظر بودم  ببینم چه ریگی به کفششونه... همینجوری هاج و واج نگاه میکردم...

 هاج و واج  نگاه میکردم

که یه دفعه حسابی سورپریز شدم....جانمی جاااااااااااان...

سورپرایز شدم

مامان و بابام برام یه نهال خریده بودن که به اسم من تو باغ بابا بزرگم بکارن... اونم چی؟ درخت هلو....حمل بر خودستایی نباشه.. اما خداییش من هلو ام دیگه ....

هلوام دیگه!!!

اینم از مراحل کاشت نهال من...

1

2

3

4

5

اون چوب کته کلفت که کنارشه مثلا قیم نهاله... یعنی مانع از خم شدن نهال میشه... اما ماشالله قیمه هاااااااا... خود نهال اصلا معلوم نیست..

 راستی میدونستین من واسه خودم رادیو دارم؟ عین پیرمردا موقع خواب اینو میذارم بالا سرم تا به صدا عادت کنم و با صدای عطسه بابام سه متر نپرم هوا...

عادت دارم رادیو گوش کنم

راستی دیروز ناخنامو مانیکور کردم... مامانم برام با ناخنگیر کوتاهشون کرد و وقتی بابام دید هنوز تیزچنگالم، برام سوهانشون زد... همه اینا واسه این بود که دیگه دستکش دستم نکنن... اما همین یه ساعت پیش دوباره خودمو چنگ گرفتم...

ناخنامو مانیکور کردم

ناخنامو مانیکور کردم

تو این عکس هم میتونین ببینین چه جوری حال مامانمو اساسی میگیرم...

وقتی فکر میکنه من خوابم برده و با خوشحالی میخواد منو بذاره تو تختم...

بدون شرح

غافلگیرش میکنم...

بدون شرح





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد