خاطرات ستیا گلی

بدون عنوان

بالاخره من برگشتم... آخ آخ ببخشید... سلام... لطفا به حساب بی ادبیم نذارید... اونقدر تو این مدت ذهنم مشغول وبلاگم بود که نگو... هی میگفتم آخه مادر من یه دستی بجنبون این وبلاگ منو بروز کن... میگفت بچه جان مگه تو برام وقتی باقی میذاری؟ البته شما باور نکنین... تا دلتون بخواد وقت آزاد داره اینا همش بهانه ست... آخه این انصافه؟ آخرین باری که اینجا بروز شده من هنوز راه نمیرفتم اما الان دیگه کم کم دارم به عضویت تیم نی نی های صخره نورد در میام... یعنی دیگه خودتون ببینید که چه تحولاتی در این مدت داشتم... من شرمنده روی ماه همه شما طرفداران عزیزم هستم و دست همه کسایی رو که مامانمو دعوا کردن و باعث شدن تکونی به خودش بده میبوسم... نمیدونم درک میکنین ...
14 تير 1392

مسابقه نی نی و محرم

با سلام خدمت خوانندگان عزیزم... از اونجایی که من بسیار اهل رقابت و این جور حرفا هستم تصمیم گرفتم تو مسابقه نی نی و محرم شرکت کنم... عکسی که مشاهده میکنین دیروز گرفتم... رفتم تو بغل عمو اسب سوار مهربون... خیلی هم نی نی شجاعی بودم ... با وجود این که شمر شنل قرمزی کنارم بود اصلا نترسیدم... کلی هم پیتیکو پیتیکو کردم... اما وقتی پیاده شدم مامانم منو بو کرد و گفت وای بچه م بوی اسب گرفته... فکر کنم آقا اسبه حمام نکرده بود...ببینین چقدر برای مسابقه مایه گذاشتم... دیگه خود دانین...         ...
16 آذر 1390

بدون عنوان

1-2-3 .... 1-2-3.... صدا خوبه؟ اون ته سالن صدا خوبه؟  حالا دسسسسسسسست دسسسسسسسسست... صدای دستا نمیاد ... آهاااااااااااااااااااااااااان....   سلام به خوانندگان عزیزم... گفتم برای این که بابت این تاخیر خیلی زیاد ازم نرنجید یه اجرای زنده ابتدای این پست داشته باشم... اینو گفتم که فکر نکنین تو این مدت رفتم مطرب شدم... نه برای تفریح و تفنن یه وقتایی میزنم و میخونم... والله تو این مدتی که خبری ازم نبود رفتم و کلی رو مهارتام کار کردم ... دیگه اون نی نی تنبلی نیستم که همش دراز کشیده بودم و بزرگترین هنرم غلت زدن بود... باید بگم من دیگه الان به راحتی میشینم...چهار دست و پا کل خونه رو زیر پا میذارم و هر از گاهی یه جایی رو تکیه...
30 آبان 1390

بدون عنوان

  خب این دفعه خاطره مو با ترانه ای قدیمی و پیرمرد پسند شروع میکنم: میخوام برم دریا کنار... دریا کنار هنوز قشنگه.... بله درست حدس زدید این دفعه اینجانب که ستیا گلی باشم یه سفر رفتم به شمال کشور.... رفتم ببینم این دریا دریا که میگن چه شکلیه؟ میتونم بغلش کنم؟ میتونم تو دهنم بذارمش؟ خلاصه برای پاسخ به سؤالات بیشماری که تو ذهنم بود شال و کلاه کردم به سمت ایزد شهر... ایزدشهر جایی هستش بین نور محمود آباد... میبینین که من با تمام بی سوادیم اطلاعات خوبی در زمینه  جغرافیا دارم... خلاصه با کل فک و فامیل حرکت کردیم... در اینجا باید بگم که جای خاله نازی و دایی بابک در این سفر خیلی خالی بود...     البته...
6 شهريور 1390

بدون عنوان

    تذکر: خواندن قسمت اول این پست به افراد زیر یک سال توصیه نمیشود.    صبح روز دوشنبه مصادف با چهارماهه شدن دیدم مامان و بابام شال و کلاه کردن که بریم جایی... یه لباس خوشگل هم تن  من کردن... من که فکر میکردم داریم میریم گردش کلی ذوق زده بودم و میخندیدم... بعدش سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم... تو راه باباییم دم در داروخانه نگه داشت و بعدش دیدم مامانم میخواد بهم یه قطره ای بده بخورم... فکر کردم به به برام خریدن... اما خیلی تلخ بود... واااااااااااااااااااای... اونجا بود که شصتم خبردار شد که امروز اینا برای من نقشه ای دارن... بعد از دور دور کردن تو خیابونا بالاخره مامانم اینا جایی رو که قرار بود ا...
16 مرداد 1390

بدون عنوان

سلام سلام... من اومدم... یعنی من اونقدر از قولی که به شماها دادم پشیمونم که نگوووو....چه قولی؟ این که زود به زود وبلاگم بروز بشه دیگه.... آخه وقتی آدم سواد نداره و کارش گیر مامانشه که نباید به مردم قول بده...والله به خداااااااااا.... البته این مامانی منم خیلی تقصیر نداره... خب وقتش خیلی کمه...الانم به من گفت اگر میخوای وبلاگت آپ بشه با باباییت برو پارک تا من بتونم حواسمو جمع کنم... حالا بگذریم... بالاخره که اومدم... تو این مدت که نبودم پیشرفت های زیادی کردم...اول از همه این که همش نیشم تا بناگوش بازه و دارم به این و اون میخندم... یعنی تا جایی که این دهنم باز میشه بازش میکنم تا به دیگران خنده تحویل بدم... نمونه ش اینجا که مامانم لباس هندونه...
3 مرداد 1390

سفر به نصف جهان

  سلام سلام... من بالاخره اومدم... میدونم که خیلی بدقولی شد اما خب کاره دیگه... یه دفعه یه سفر مهم برای آدم پیش میاد و باید بری.. خب بذار ببینم همه جا امن و امانه؟؟؟؟ بله مثل این که تو نبود من آب از آب تکون نخورده.. خب خدا رو شکر... جونم براتون بگه که یه سفر علمی تفریحی به مقصد اصفهان برای من پیش اومد... آدمای زیادی اونجا منتظر من بودن که دلم برای همشون اندازه یه نخود شده بود...خلاصه وقتی برنامه سفر قطعی شد شروع کردم به تدارک مقدمات سفر... اول از همه یه چمدون مخصوص خودم نیاز داشتم تا وسایلم تو چمدون مامان و بابام گم و گور نشه ... آخه من رو وسایلم خیلی حساسم و نمیخوام مثلا گلسرم لای جورابای بابام پیدا بشه... خلاصه اینجو...
22 خرداد 1390

بدون عنوان

سلاااااااااااااااااام... بابا جانم این مامان من تنبل نشده... ما الان مسافرتیم... از مسافرت که اومدیم یه خروار عکس و خاطره دارم...
12 خرداد 1390

بدون عنوان

سلام سلام... وای وای وای این روزا چقدر هوا گرمه... مردیم به خدا... من که لباسام حسابی تابستونی شدن... پریشب از گرما نمیتونستم بخوابم... این مامان و بابای بدبختم هم نمیدونستن که من چمه... خلاصه تا 3 صبح یک کم بابام منو راه میبرد یک کم بغل مامانم میرفتم... تا این که منو آوردن خوابوندن تو مهمون خونه و دیگه حسابی خوابیدم... صبحشم عین نیمرو سوخته که میچسبه ته تابه، پدر و مادرم چسبیده بودن کف زمین... بعدش با هزار زحمت بیدار شدن و منو آماده کردن و به سمت باغ بابابزرگم تو دماوند حرکت کردیم... منم تو راه راحت خوابیدم و جیک نزدم... بعدش که رسیدیم دیدم مامان و بابام دارن یه حرفایی میزنن منم منتظر بودم  ببینم چه ریگی به کفششونه... همینجوری هاج و ...
1 خرداد 1390